شهاب الدين احمد سمعانى

18

روح الأرواح فى شرح أسماء الملك الفتاح ( فارسى )

مىرفت ، چون آن مخدّره به در سراى خود رسيد ، التفاتى كرد ، آن محنت زده را ديد بر پى وى ، گفت : مقصود چيست ؟ گفت : سلطان جمال تو بر نهاد ضعيفم سلطنت رانده است و در كمند قهر خويش آورده است 15 ، با توام دعوى عشقبازى است و اين دعوى نه مجازى است . آن مخدّره را بر كسوت جمال ، حليت عقل بر كمال بود ، گفت : اين مسئله ترا فردا جواب دهم و اين اشكال تو حلّ كنم . روز ديگر آن ممتحن منتظر نشسته بود و ديده گشاده ، تا جمال بر كمال مقصود كى آشكارا گردد و واقعهء او چون حلّ كند ؟ آن مخدره مىآمد و از پى او پرستارى آيينه‌اى در دست ، گفت : اى پرستار آن آيينه فراروى او دار تا به آن سر و روى او را رسد كه با ما عشقبازى كند [ و ] تمنّاى وصال ماش بود 16 ؟ بيت با مات همى نهفته رازى بايد * وز مات به خود همى نيازى بايد الحق تو لطيف مرغى اى زاغ سياه * كت جفت همى سپيدبازى بايد 17 اى جوامرد ! چون گداى بينواى دعوى عشق سلطان كند ، دعوى بر وى عين تاوان بود و همواره در بيت الاحزان بود و در ورطهء ذلّ و قرطهء هوان بود ، اما چون سلطان به حكم كرم و لطف دست درويش گيرد و به لطف بنوازد و به كرمش كار سازد و تاج اقبال بر سرش نهد و حلّهء دولت در برش پوشاند و گويد : من ترا دوست مىدارم . دولت و عزّش قرين بود ، يسرش بر يسار و يمنش بر يمين بود . / a 5 / هزار هزار جواهر زواهر بود در اصداف اصناف تسبيح و تقديس ، و هزار هزار هياكل علوى بود بر اين عالم بلند و گلشن روشن و طارم عالى و هودج مدبّج و طبق مينا در بحر تسبيح سابح در عالم تقديس سايح ، صبوحشان و نحن نسبّح بحمدك ، غبوقشان و نقدّس لك ، و ليكن باز راز محبّت قصد صعوهء ضعيف جاه كرد 18 عبارت از آن حالت بر زفان بشارت اين بود كه انا لكم شئتم ام ابيتم و انتم لى شئتم ام ابيتم . شما مراييد اگر خواهيد و اگر نه ، و من شما را ام اگر خواهيد و اگر نه . آرى مسبّحان و مهلّلان و مقدّسان حظاير قدس و رياض انس از شراب نحنيّت ، در سر خمارى داشتند ، لطيفه‌اى مىبايست كه خمارشان شكسته شود تا لحن گفت و نحن بر ايشان پيدا كرد ، و از حماء مسنون شخصى را در وجود آورد ، لباسى از حسرت و افلاس پوشيده و عمامه‌اى از نايافت 19 بر سر نهاده ، كمرى از ناكامى بر ميان بسته ، نام ظلومى و